روزگاریست که اگر چراغی هم روشن می کنند ؛ برای پیدا کردن آنهایی است که از تاریکی می گریزند ...
پسر از سربازی آمده بود ؛ دختر زیبا روی همسایه با چادر گُل گُلی و آش نذری پشت در ایستاده بود ... !
،؛،
بعضی ها ؛ ساده خوشبخت می شوند ...
قاب عکس غُبار گرفته ی داخل گنجه ؛ از همه ی قاب عکس های چشم نواز روی دیوار و طاقچه ؛
خاطره انگیز تر است انگار ...
ماهی هایی که در عمق زندگی می کنند ؛ از طوفانی شدن دریا هراسی ندارند
،؛،
فقط گاهی دندان گیر کوسه ها می شوند ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم
من مادری را می شناسم و ستایش می کنم ، که زنده ماندن شرافت و آزادی را به زنده ماندن فرزندش
ترجیح می دهد ...
خواب دیدم ،؛، وطنم ؛ فاحشه ای پیر است که از بی کسی خود ارضایی می کند و می گرید ...
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم


