تبليغاتX
!!-- حسّ یازدهـــــُــــم --!!

!!-- حسّ یازدهـــــُــــم --!!

هرگز نگرد نیست ،؛، سزاوار مرد نیست

 

موفقیّت عبارت است از ؛ یک درصد نبوغ ؛ ۹۹ درصد عرق ریختن ... !!!

توماس ادیسون

،؛،

 

حساب کرده ام ؛ اگر تا صبح ؛ زیر پتو ، بُخور ِ شلغم بدهم و طناب بزنم ؛ به احتمال ۹۹ درصد

امتحان فردا را موفّق میشوم ... !!! می ماند همان یک درصدِ لعنتی !!! 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

... اینقدر بی هدف ؛ حُسین حُسین می کنید که صدای فریادش را نمی شنوید ...

،؛،

!!? ... آیا کسی هست که مرا یاری کند ... ؟!!

 

 

از لا به لای کاغد مچاله های خـــــــــدا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

از دل برود ؛ هر آنکه از دیده رود

،؛، 

شاید هم

از دیده رود ؛ هر آنکه از دل برود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

یک احمق ؛ از ترس ریزش مو ؛ همیشه موهای سرش را از ته می تراشد ... !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

روضه خوان ؛ بلند بلند از رشادت های شمر و حرمله می سرود ... و ... مردُم ؛ های های می گریستند

به آوارگی حسین و علی اصغر ؛ من هم آرام آرام به حال خودمان ... !!!

 

چون دوست دشمن است ؛ گلایه کجا بریم ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

... و پلیدی را خداوند ؛ برای مردم بی خرد که عقل را به کار نبندند مقرّر می دارد ... !

 

یونس ؛ ۱۰۰

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

اگه راننده وانت بودم ؛ این شعر رو میدادم پشتش ، با خط کوفی بنویسن :

،؛،

 

دوسـتان عیب من ِ بیدل ِ حیران مکنید ،؛، گوهری دارم و صاحب نظری می جویم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

دلم به شمشیر ِ غلاف شده خوش بود ؛ نمی دانستم با پنبه هم سر می بُری

چشم هایم میهـمان لب های غنـچه شـده بود ؛  گوش هایم میزبان حرف های بزرگ تر از دهان

،؛،

 

به صد یاری خواندی

به صد خواری راندی

!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

 

چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست  ،؛،  چون هست بهرچه هست نقصان و شکست

انگـــار که هــــر چه هست در عالـــــم نیست  ،؛،  پنــــدار که هـــر چه نیست در عالـــــم نیست

،؛،

 

... 365 روز گذشت ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

دست ها به سوی هم روانه اند

یکی در سر بالایی برای دست گیری ،؛، یکی در ســر پایینی برای هُل دادن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

ماسیدگی صورتم از روزمرّگی نیست

؛

مرا حالتی افتاده 

 میان اشک شوق و خنده ی تلخ

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/21ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

شب هـــا که بالشت را مُحکم بغــــل می کنم ،؛، بــــاز هـــم ، یاد هیچ کس نمی افتم ... !!!

 

،؛،

شب تنهائیم در قصد جان بود ،؛، خیالش لطف های بیکران کرد

 ؟ ! ?

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

 

اگر آن کسی را که در ها را قفل نکرده و دزد همه ی دار و ندارش را برده ؛ باید ملامت کرد ... !

،؛،

مرا نیز ملامت کنید ... !!!

 

 سنگ ها را بسته ام ؛ سگ ها را ول نکنید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

دین برای ایران زمین ؛ همچون ورزش است ؛  انفرادی شاید جواب بدهد ، شاید ندهد !

امّا گـــروهی ؛ اوّل و آخرش  ؛  فقــط حــرص و جـوش و جنــگ و دعــواست ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

به علّت برودت هوا و کولاک شدید و مه گرفتگی آسمان و لغزندگی معابر ؛ این وبلاگ تعطیل نمی باشد !

،؛،

این روز ها همه آرش هرکول می خوانند ،؛، شما چطور ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

بزرگی می گفت :

هیچ گاه ؛ گدایی عشق نکن ؛ برای عشق بجنگ !!!

،؛،

 

آهـــای مـادر به خطا ؛ دوستم داشته باش

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 آش نخورده ؛ دهن سوخته ؛ مقعد سُپوخته ... !!!

 

انسان ها در زندگی ؛  دو دسته اند :

 

- آنهایی که حلیم را با شکـر می خورند ...!

- آنهایی که حلیم را با نمک می خورند ... !

  ،؛،

 در هر صورت

آش کشک خاله هست ؛ بخوری پاته ؛ نخوری پاته !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

زخم هایم دهان باز کرده اند

امّا باز هم

 لام تا کام حرف نمی زنند

،؛،

 

آخر

!!?  کو گوش شنوا  ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

یکی از اشعار عرفانی شیخ دو عالم ؛ عبید زاکانی

 با اندکی سانسور :

 

                                      ،؛،                                    

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

باور کرده بودیم

نیش عقرب ، نه از ره کین است

اقتضـــای طبیعـتش ، ایـــن است

؛

این روزها

عقرب هایی می شناسم

کینه ی شتری در سینه دارند

این روزها

...  خیار را از هر طرف که گاز بزنی ؛ کـ . ـونش تلخ است  ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

... پاسی از زندگی گذشت ...

و

، پیـــــر شدیم ،

امّا

،؛، هیچ کس به ما نگفت ،؛،

بابا

 

 ... از دفترچه خاطرات جوانی ناکام با اجاقی کور ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

برای خودم ، یک پا ، آسمان خراش بودم

؛

!!?  دیدی  ؟!!

دستی دستی ، برایت ، زمین گیر شدم

،؛،

حالا

سرسری می گیری

دست و پا زدنم را

!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

بچّه که بودم ؛ وقتی که می گفتن ؛ خدا ، هر گناهی رو که انجام بدی ؛ می بینه ... !!!

اوّلین سوالی که به ذهنم می رسید این بود :

" وقتی زیر ۱۰ تا پتو هم باشی ؛ بازم خدا میتونه ببینه  ؟!!! "

؛

 

از همون بچّگی گناه های ما فقط زیر پتو بود  ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

همه چیز دست خودمونه ؛ غیر از اون چیزایی که دست خودمون نیست

مهم نیست

کم یا زیاد

،؛،

فقط

... همون اندازه خوب باشیم ...

 

پی نوشت : واقعا حیف ... ! ( اخبار . دیشب . بی نظیر بوتو . امروز . آیدین نیکخواه . فردا . ؟ )

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

کوی به کوی

و

منزل به منزل

همه جا را به گند می کشی

و

ادّعا می کنی

"" چهار دیواری ؛ اختیـــــاری ""

،؛،

شاید

دیواری کوتاتر ار دیوار من

پیدا نکرده ای

که

همسایه ی دیوار به دیوار شده ای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

Drawing By Tamishir

 

گاهی مهم نیست

سرگردانی

 میان

بــاور و تردیـد ؛ علاقه و معمّا

وقتی هیچ روی سکّه چشم نواز نیست

،؛،

 

کسادی بازار از جنس خراب است

وگــرنه

من خریدار بودم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

،؛، عشق ،؛،

مــا بودیم ؛ ولی تنـها

 

،؛،

 

،؛، عقل ،؛،

مـــن و تــو ؛ ولی همراه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

ترس ؛ برادر مرگ است

،؛،

امّا گاهی

سر ِ نترس  نیز ؛ خواهر و مادر زندگی را به هم پیوند می دهد

!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

اینجا

عقل ها 

 به چشـم هاست

و

چشم ها

 کور کورانه می نگرند

،؛،

 

اینجا

یک کیلو پنبه ؛ از یک کیلو آهن ؛ سنگین تر است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   |