تبليغاتX
!!-- حسّ یازدهـــــُــــم --!!

!!-- حسّ یازدهـــــُــــم --!!

ای انسان هایی که به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید ؛ لطفا به زندگی قبل از مرگ نیز اعتقاد داشته باشید

 

چه اهمیّت دارد

که

خیالم

خرامان خرامان

بر روی ابرها پرواز نمی کند

 ...  ؟ ! ?  ...

همیــن

،؛، مرا کفایت می کند ،؛،

هنگامی که

آب  از سرم می گذرد

هنوز

خیال پرواز دارم

 

... چه یک وجب ...

... چه صد وجب ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

گروهی به اسم اسلام 

به مــــا ریدند

و

عدّه ای به نام میهن پرستی

،؛،

برای

خیال خام ما

و 

به کام شیرین خود

!

 

از هر دو سوی بام افتاده ایم

 ؛

واعظان کاین جلوه در محراب و منبـر می کنند  ،؛،  چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشــکلی دارم ز دانشــمند مجلـس بــاز پرس  ،؛،  توبــه فرمایان چـــرا خود توبه کمتـــر می کنند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

 

هیچ وقت یادم نمی ره ؛

روی بسته های ترقّه ؛ نوشته بود حاوی ۶۰ عدد ، بعلاوه / مهنای  ۵ تا ... !!!

ولی همیشه ؛ ۵ تا کم داشت ...

؛

 

حالا ...

روزگار هم بالا و پایین داره ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

دستـی که گــرم بـود و دست هایی که سرد

؛

دستی که سرد شد و دست هایی که گرم

؛

دستی که ماند

و

دست هایی که

رفتند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

دیــروز هایم ؛ خاطره شد

فردا هایم ؛ رویا ماند

؛

شُکر

که از

 امروز هایم

کابوس

نساختم

!

 

... چنان کنید که امروز ، گذشته را به آغوش خاطره در بر کشد و آینده را به گرمای اشتیاق ...

جبران خلیل جبران

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

اگر تو را تکذیب کردند ؛ بگو عمل من برای من و عمل شما برای شماست

شما ، بَری از کــردار نیک مــن ؛ و من بیزار از کردار زشت شما

؛

برخی از آنها به ظاهر ؛ گوش می کنند

امّا آیا می توانی ، کران را که هیچ عقل و ادراکی هم ندارند ؛ چیزی به آنها بفهمانی ؟!

؛

برخی از آنان به چشم ظاهر به تو می نگرند

آیا تو کوران را که به باطن هیچ نمی فهمند ، هدایت توانی کرد ؟!

؛

خـــدا

در حق هیچ کس ستم نخواهد کرد ولی مردم در حق خویش ستم می کنند

؛

 

،؛، سوره ی یونس ؛ آیه های ۴۱ و ۴۲ و ۴۳ و ۴۴ ،؛،

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

برای

 دیگی که به خاطرم نجوشید

می سوزم

،؛،

دودمان

 که به باد دادم

امّا

؛

آبی و خالصانه

می سوزم

تا

دود

 به چشم رهگذری

ندهم

!

 

بُگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر  ،؛،  کز آتــش درونم ، دود از کفــن برآید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

،؛،  شانس  ،؛،

...  هر روز در خانه ام را می زند  ...

؛

و

فرار

می کند

،؛،

به لب چشـــمه می روم ، با لب تشنه باز می گردم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

... همچون باران که بی منّت ؛ هم علف هرز را سیراب می کند ؛ هم گل سرخ را ...

... نور رستگاری ؛ بر همه تاباندیم ...

،؛، گروهی رُخ به روی نور نهادید و استوار درخشیدید ،؛،

... گروهی پشت به روشنایی کردید و سایه ی سیاه و لرزان خود نظاره کردید ...

،؛،

روشنایی

بر همه

همچنان می تابد

؛

 

از لا به لای کاغذ مچاله های خــــــدا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

گاهی دوست دارم

فقط

جای خودم

باشم

...  و  ...

بقیّــه ، نیـــــز

حواله

به

آنجای خودم

،؛،

 

گاهی

مثل

همیشه و هیچ وقت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

هر گونه بنگری

،

جام ِ  لبریز

که

نیمه ی خالی

ندارد

؛

دیگر

بهـــــــانه

چرا

؟!!

،؛،

 

هر که شد محرم دل ، در حرم یار بماند   ؛   وانـکه این کار ندانست ، در انکـار بماند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

... گرامی ترین ِ انسان ها ، نزد خـــدا ؛ یک چوپان بی سواد ، به نام محمّد بود ...

،؛،

 شاید

خـــــــــــــدا

نیز

انسانش آرزوست

؛

شاید

،؛،  جور دیگر باید دید ،؛،

 

... آمّین ...

!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

یکی بی بال و پر بود ؛ یکی پرواز نمی دانست

چه رو به آسمــــان ؛ چه سرافکنده به خاک

هر دو زمینی بودیم

؛

آه

چه تفاهمی

و

افسوس

که

چه سوء تفاهمی

،؛،

 

آسمان بار امانت نتوانست کشید  ؛  قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

شوخی که می کردم ؛ جدّی می گرفتی ... !!!

اکنون نیز ؛

جــدّی کـه می کنــــم ؛ شوخـــی بگیــــر ... !!! 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

وقتی

با

 چشم خمار و ابروی گره خورده

ناله کردی

مبارک باد

،؛،

چاره ای نبود

برای

شیـــــرین کامــــی

جز

،

حلــوا حلــوا

گفتن

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

کاش

دنیا خالی از زنان بود

و

مردان عاری از شهوت

،؛،

 

از جملات قصار یک فیلسوف عارف

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

گاهــی ، به نهایت شـــوری ؛ گاهــی ، به غایت بی نمــک  ... !

هیچ وقت قابل هضم نبودی ... !!!

گرچه ؛ من هم هیـچ گاه ؛ اهل گُــــه خوردن اضـــافی نبودم ... !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

زندگی ؛ عرصه ی یکتای هنرمندی ماست ...

،؛،

یکی کارگــردان زندگــی است ؛ یکی نقـــش اوّل  ؛ یکی سیاهی لشکر ؛ یکی نقش بر آب می زند ؛

یکی سکوتش را آواز می خواند ؛ یکـی دل دریـا ها را می نویسد

،؛،

هنر من نیز چنین است

همین گوشه کنار ها ؛ دست ول ، می گوزم ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

                                                    Drawing By Tamishir 

 

تمام شد

؛

فقط

من ماندم و دل مانده و مشتی آرزو

،؛،

 

باورم نیست ، ز بد عهدی ایّــام هنــوز  ؛  قصّه ی غصّه ، که در دولت یار آخر شد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

و چقدر زیبا تر بود ؛ اگر به آنچه خــــدا ، به آنها عطا کرده ، راضی بودند و می گفتند ؛ که خـــدا ما را

کفایت است ؛ و از لطف همه گیرش ؛ به ما همه چیز ، خواهد بخشید و ما تنها به خدا مشتاقیم .... !

،؛، سوره ی توبه ، ۵۹ ،؛،

؛

بی دلی در همه احوال خـدا با او بود ،؛، او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

یه نجات غریق ؛ داره دست و پا می زنه ...

کاش ؛ دل به دریا نمی زد ...

 

هر کسی از ظنّ خود شد یار من ،؛، از درون من نجست اسرار من

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش  ،؛،  باز جــــوید روزگــــار وصـــل خویش

؛

همینجا اعتراف می کنم ...

بچّه ی یک وجب ، زیر ناف مشهد هستم ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

با سوختنم که هیچ کس نساخت ... !!!

امّـــا ...

وقتی مال من نیستی ... ،؛، ... همان بهتر که ، آتش زدم به مالم ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

به هنگام سرخوشی ؛ اوّلین کسی که یـادش کردم خـــداوند بود ...

؛

به هنــگام سختــــی ؛ اوّلین  کسی که یــادم کــرد خــــداوند بود ... 

 

آهـای امام رضا ؛ بزرگی تـــــو  ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/01ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم