تبليغاتX
!!-- حسّ یازدهـــــُــــم --!!

!!-- حسّ یازدهـــــُــــم --!!

ای انسان هایی که به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید ؛ لطفا به زندگی قبل از مرگ نیز اعتقاد داشته باشید

 

چرا درست همیشه ؛  آخرین ها ، اینقدر تلخ هستند ... ؟!!!

،؛،

 

همچون کون خیـــــار ... !!!

مثل آخرین تخمه ی ته پلاستیک ... !!!

مانــند نگـــاه آخـــــر ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/31ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

وقتی دلداری برای درد دل نیست ... گریزی جز اعتراف نیست ... !!!

درست همینجــــــا ... !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

راز جاودانگی لیلی و مجنون این است ... ،؛، ... زیبایی عشق به هجران است ؛ نه وصال ... !

،؛،

 

اصلا گور پدر لیلی و مجنون و من و تو سگ عنایت کرد ... ؛ والّا ... !!!

 


 

بدون دم و بازدم ... همدم به چه کار آید ... ؟!!

 

وقتی زندگی ؛ گلویم را آنقدر وحشیانه ؛ چنگ زده ، که صورتم کبود و بی حالت است ... !!!

؛

می گویی از نفـــس هم به مـــن نزدیک تری   ،؛،   مـی دانی باز هــم چقـــــدر دوری ... ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

چه گنجشک هایی مفت و سنگ هایی مفت تر از آن ؛ برای شما آفریدیم تا به منّت نخورید  ،؛،

حرص و آز را ، توشه ی خود نسازید که سنگ های بزرگ نشانه ی نزدن است ... ! 

؛

 

از لا به لای کاغذ مچاله های خــــــــدا ...

 


 

وقتی که دل تنگه ؛ فایدش چیه آزادی ... ؟!!

 

هنگامی که چشم های غمگین تو ؛ در یادم ، آرام آرام ، پلک می زند ... ،؛، چقدر تلخ است ؛

یک خنده ی شیرین روی لب های من ... !!!

 

گویی که هنگام قضای حاجت ،؛، آدامس نعنایی در دهان می جوَم ... !!! 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 2:39  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

مغــز مـــــن ، سه کار می کند ...

؛

امــــــروز ســه شنبـــه اســـت ...

؛

من یک نسل سوّمـی هستـم ...

؛

در یک کشــــور جهـــان سـوّم ...

 


 

آبی که پاک است ، از محاسبه چه باک است ... ؟!!

 

همیشه ؛ روی تــو حســـاب مـی کــردم ... !

اکنون که زیر تو هستم ... ،؛، باز هم حساب با من است ... !  

آه که فاحشه ها نیز قیمتی دارند و من  ... !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

آدم باید دلش صاف باشه ... ، ؛ ،

اون روزه ای که بخواد با یه چلو خورشت و یه شیشه نوشابه ؛ باطل بشه ، که دیگه  روزه نیست ... !

 


 

استفهام انکاری !!!

 

بعضی وقتا یه کارایی رو انجام نمی دیم ... ،؛، تا بقیّه ؛ شاید هم خودمون ، بفهمیم چقدر اون کار رو

دوست داریم ... !!!

،؛،

 

خُــب ، مثل نگاه نکردن تو چشمهای کسی که دوستش داریم ... !!! هــوم ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

انســـان چاق ؛ در فکـــر این است ، که چـــه بخــورد تا لاغــــــــر شود ... ؟!!! 

پر حرف ؛ همیشه غُــر غُر می کند ، که چرا اینقدر پر چانگی می کند ... ؟!!!

،؛،

 

شتر سواری دولّا دولّا ... ؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

شما را اشرف مخلوقات آفریدیم ، تا ریش و قیچی ، در دستتان باشد ... ،؛، ... هیهات ؛ که تمام

کائنات به ریش شما می خندند ...

؛

 

از لا به لای کاغذ مچاله های خــــــــدا ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/24ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

اگر روزی فیلسوفی بزرگ شدم ... ،؛، بر روی تمام نوشته هایم بلند بلند بشاشید ؛ مبادا به جمله های

روشن فکرانه تبدیل شوند ... 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/23ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

 

همیشه انسان از شکّ است که به یقین می رسد ... یوم الشکّـتان مبارک ... !!!

؛

 

از دفترچه خاطرات علی گالیله ...   

 


 

ضربان منظّم ... نفس های به شماره افتاده ؛ شاید هم برعکس ... !

 

آتش زیر خاکستر ... ؛ آتش است یا خاکستر ... ؟!!

آرامش قبل از طوفان ... ؛ آرامش است یا طوفان ... ؟!!

مــن ... ؛ قرص صــورتم است یا کپسول دلم ... ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

تا توانی در جهان یک دل و یک رنگ باش  -----  قالی ، از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است

،؛،

 

امان از روزگار ...

 دیگر ، قالی را هم قاب زرّین می کنند و به دیوار می زنند ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

۱۱ سپتامبر بود ...

،؛،

 

حسّ یازدهــــم ما می گوید کاسه ای زیـر نیـــم کاســـه بود .... البتّـــه اگر غلـــط نکنم ... !!!

به درک ... ،؛، ... ما که نفسی می آید و بازدمی می رود و لبخند بر لب هایمان است ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

ای انسان هایی که از یک سوراخ چند بار گزیده می شوید ... ،؛، ... به ریسمان الهی چنگ اندازید ؛

باشد که از طناب سیاه و سفید هراسی نداشته باشید ... !!!

؛

 

از لا به لای کاغذ مچاله های خــــــــدا

 


 

سایه سار قهوه ای ...

 

گفتم سایه ی سرم باش ...

دریـــــغ ،

آفتـاب را از مـــن گرفتــی ...

...

آفتابه را دیگر با خود همسفر مکن ،؛، می خواهم فنا شوم ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

فــــرار کردن کـه راه حـــل نیست ... !!!

،؛،

ولی اگر هم که بود ؛ کاش آخرین راه نبود ... !!!

،؛،

فراری هرگز ، لامبورگینی شایـد ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/18ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

 

 کلاغ قصّه ی من و تو ؛ خانه به دوش است ... شاید روزی ، آشیانه ای بیابد ... ،؛، ولی هیچ گاه به

 سر منزلی ، امید ندارد ... 

 


 

منطق ؛ چوب بالای سر است ...

 

آدمی را که خواب باشد می توان بیدار کرد ،؛، ولی کسی که خودش را به خواب زده باشد ، هرگز ...

،؛،

 

فقط غیر ممکن ، غیر ممکن است ... !

با یه نـــخ توی پرّه ی راست دماغ ، یا ، یه لگد توی تخم چپ اونم میشه بیدار کرد ... !!! 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

زندگی جای خوبیه ؛ که ارزش مبارزه کردن رو داره ...

؛

خُب ،؛، من با قسمت دوّمش موافقم ... !!!

 

Morgan Freeman - Se7en

 


 

اوّلین بوسه با دهانی بد بو ... !!!

 

انگار همیشه بدترین اتّفاقات ؛ در زیبا ترین لحظه ها باید بیفته  ... !!!

،؛،

 

مثل اون صدای کامیونی که درست  همزمان با حسّاس ترین دیالوگ فیلم از جلوی خونه رد

میشه ... !!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/16ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

این روز هــــا ؛

 

کبکم ، خروس می خواند ... !!!

و

چه بی محـــل می خواند ... !!!

 


 

سقوطِ آزاد ؛ ممنوع  ... !

 

هر شکستی ؛ آغاز یک پیروزی نیست ... !!!

،؛،

مرگ تدریجی ... ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/15ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

شاید ؛ تر و خشک با هم می سوزند ... ؛ ولی ...

،؛،

تـــر ها ...  ، اگر خُشک نشوند ...

نمی سـوزند ... 

نمی سوزیم ...

 ،؛،

 

دعــــــــــای باران ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/14ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

پشت یه پیکان ؛ به لهجه ی مشهدی نوشته شده بود :

" تو این دنیای خــر تو خـــر ... ،؛، ... مویَم بـنزُم .... !!! "

،؛،

 

تو چطور ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/13ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

سوار بر خر شیطان ... نعل کوبان در جادّه ی خاکی ؛ شوری به پا کرده اید ... ،؛، کاش اسب های بالدار 

 را مرکب می گزیدید ... کاش طعم شیرین پرواز می دانستید ... !

؛

 

از لا به لای کاغذ مچاله های خــــــــدا ...

 


 

تو که نیستی امّـــــا ...

 

 گریه هایم را برای شانه هایت دوست دارم ... !

 


 

نگاه های خطّی ...

 

دیگر با نگاهش ، مرا دربست نمی خواهد ... !!!

،؛،

 

حتّی تو ...

حتّی آن راننده ی تاکسی ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

دل آدما هیچ وقت بهشون دروغ نمی گه ... !!!

،؛،

 

اگر هم گفت یکی دو وجب پایین ترش دراز و سیخ میشه ... !!!

 


 

امشب دل من هوس رطب کرده ... ؟!!

 

منی که تو عشق و عاشقی ؛ شاگرد آخر هستم ... ،؛، پس چرا خانم ، اوّل کلاس نشستم ... ؟ ! ! !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

به اشتیاق طعم خام گردوی تازه ،؛، دست بر پوست گردو نهادم ...

دستانم سیاه شد ... !!!

،؛،

سرابی دور بود آنچـــه را که چشـــمه ی زندگی مـی پنداشــتم ...

رو سیـــــاه ماندم ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

 

چند جمله برای نگفتن ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

برای تقاضای نا چیزم از زندگی ... عرضه ی فراوان وجود دارد ... !!!

،؛،

افسـوس که نـــرخ تورّم افــــکارم ؛ هنـــــوز بیــداد می کنـــد ... !!!

 


 

دلا خــو کن به تنهایی ؛ که از تــن ها بلا خیزد ... !

 

یک دست هم می تواند صدا داشته باشد ...

،؛،

اگر نشکن باشـی ...

و

بشکن بلد باشی ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/08ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

روز های رفتنــم را ...

روز های نبودنم را ...

بی بهانه ، می شماری ...

،؛،

شاید هرگز برنگردم ....

به امید آنکه روزی ؛ ریاضی دان شوی ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

 

همیشه از آدم های مصیبت دیده بترس ... ،؛، ... چون رمز باقی موندن رو کامل درک کردن ... !!!

؛

 

Damage - Movie

 


 

عشق 15 سانتی ...

 

اندام های تناسلی را برای شما آفریدیم تا به یکدیگر نزدیک تر شوید و نسلتان را تداوم بخشید ،؛، نه

اینکه به خاطر آن یکدیگر را نیست و نابود کنید ...

؛

 

از لا به لای کاغذ مچاله های خـــــــدا ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

وقتی یک کیف پُر از پول داشته باشی ... به همه به چشم یک دزد نگاه می کنی ... !!!

،؛،

 

کیف پُر پول مشتی است نمونه ی خروارها دل بستگی  ... !!!

 


 

زایمان غیر طبیعی ... !!!

 

عقل مادر تجربه هاست ... !!!

،؛،

 

 افســـوس که احساسات ؛ نقــش پــدر را بازی می کند ...

عقلم ... ؛ ... فاحشه وار ، دغدغـه هایم را آبستن است ...

 


 

یادت پونزی نوک تیز ،؛، این صندل رسوایی ...

 

ای که یادت دسته بیلی بر ما تحت احساساتم ،؛، اشکم را در آوردی ، خشتکت را در می آورم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/05ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

مرز بین خوبی ها و بدی ها را کمرنگ کردیم ؛ تا مرز میان خوب ها و بد ها ؛ پُر رنگ جلوه دهد .... !

،؛،

 

از لا به لای کاغذ مچاله های خـــــــدا ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/04ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

امان از این مملکت گل و بلبل .... !

که لطافت گلبــــرگ را لمس نکـــــردم ... ولــی خـــار هایش دستـــــم را سوزن زد ....

که عطـر گل را ؛ نفهمیدم ... ولی بوی پهن گاو سرمستــم کرد ...

که نم خاک باغچه را آرزو کردم ... کرم خاکی همبستر شد مرا ...

که بهر چهچهه ی یک بلبل دانه پاشیدم .... کفتری بر روی سرم سخاوتمندانه رید ....

امان از این مملکت گل و بلبل .... !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/03ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

بوی عیدی ، بوی پول ... بوی کاغذ رنگی ؛ بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو ....

بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ ...

،؛،

 

هنوز هم میشه با اینا ...

روزگار رو سر کرد ... ؟!!  ... خستگی رو در کرد ... ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

همیشه شنیده ام ... ،؛، ... علم ، دانش ، فرهنگ ... !

و من ؛ هنوز در بن بستی فلسفی ، که آیا پول بهتر است یا ثروت ... ؟!!

 


 

فقط خودم ،؛، فقط خودت ... !

 

هیچ وقت ، همگان راضی نیستند .... از دست و آستین من ... !!!

؛

نیم نگاهی به دروازه ی بسته ی شهر و دهان دریده ی مردم ، ناچارم می کند که فقط خدا مرا کفایت کند ...

هرچقدر سخت ... ولی خیلی آسان تر ... !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   |