تبليغاتX
!!-- حسّ یازدهـــــُــــم --!!

!!-- حسّ یازدهـــــُــــم --!!

ای انسان هایی که به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید ؛ لطفا به زندگی قبل از مرگ نیز اعتقاد داشته باشید

 

کوکوی دو شب مانده

ازآن مــــا ...

کُپــــی پدر خـــــوانده

ازآن مــــا ...

کُــــلفتی پـــــرونــــده

ازآن مــــا ...

انتقــــــــــاد سازنـــده

ازآن مــــا ...

خــــــلقت ناخــــوانده

ازآن مــــا ...

ملّـــــی پوش بازنــده

ازآن مــــا ...

شــــــــــاید که آینــده

ازآن مــــا ...

 

 


 

The rest is up to You ...

 

هر چند سالی آنها بر می گردند ... ، ... و مـــن تصویرشون رو توی ذهـنم دارم که چقدر توی این سالها تغییر کرده اند ... ، ... آنهایی که زیاد تغییر کرده اند ، مسیر زندگیشون رو عوض کردند ... ، ... و آنــهایی که تغییر نکرده اند ، فکر می کنم به وضـع کنونی راضیند و از اوّل راهــشون رو درست انتخاب کرده اند ...

،؛،

دوست دارن که باور داشته باشند که میدونند ماجرا از چه قراره ... !

 

Shall We Dance  - Movie

 


 

آهای مردم دنیـــــا ...

 

گاهی وقتا دلم می گیره ...  منم آدمم دیگه ... !!!

 

از لا به لای کاغذ مچاله های خــــــدا ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/31ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

مثل همیشه ،؛،

روز خوبی بود .... !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

شبهای جوونی ،؛، چه بی اعتباره ...

همش بی قراری ، همش انـتظاره ...

؛

 

خدا رو شکر ،؛،

ما که پیر شدیم رفت ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

کودک درونم ...

فلج اطفال گرفته است ...

دیگر ...

تاتی تاتی نمی کند ... !!!

 


 

مورچه . کلّه پاچه ... ،؛، خواهی بیا ، ببخشای ... خواهی برو ، جفا کن ... !

 

مور ؛ چه می داند که بر خشت خام قدم می گذارد ، یا بر اهرام ...!!!

؛

 

هر جور راحتی ،؛،

 می تونی قدم به روی چشمم بذاری ... می تونی پا رو دلم بذاری ... !!!

نمی آزارمت که جان داری و جان شیرینت خوش است ...

 


 

۹۰ دقیقه برای ماندلّا ...

 

حال کردین علی دایی ؛ شماره ۱۱ تنش کرده بود ؛ چه آتیشی به دلها می زد ؟!!!

در هر صورت هیشکی مثل ایرونی نمیشه ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

این تار های مو ؛ نشان مردانگی نیست .... !!!

لب هایم در انتظار حرفی ...

پشتشان سبز شده ... !!!

 


 

آرامش روح ، ماشین جوجه کشی ... !!!

 

" زنان شما کشتزار شمایند ، پس هر گاه که خواستید به کشتزارتان نزدیک شوید ... "

سوره ی بقره ، آیه ی ۲۲۳

 

وسایل و نکات مهم ...،؛،

بادمجون . داس . هندونه . کلاغ . مترسگ . ملخ . سمپاشی . کمباین ، آب یاری به روش دیمی ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

نه شرقی ، نه غربی ،؛، جمهوری اسلامی ... !!!

؛

 

" مشرق و مغرب هر دو ملک خداست ، پس به هر طرف روی کنید به سوی خدا روی آورده اید ... "

سوره ی بقره ، آیه ی ۱۱۵

 


 

دربست ... !

 

بابت این چند وقتی ، که سوارت بودم ، پول خورد ندارم ... !!!

،

 

میندازم تو صندوق ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

 

یه خاطره ی پر رنگ ...

درست سه سال پیش ...

یه لباس سفید ...

یه خونه ی ســــــیاه ...

خونه ی خــــــدا ...

خیلی آروم ...

خیلی ملتهب ...

لحظه ی اوّل ...

سه آرزوی بزرگ ...

خیلی سخت ...

خیلی ســــــــاده ...

اجابت شد ...

اجابت کـــــــردم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

در به در دنبال یه بیضه بند آهنی می گردم ...

؛

 

آخه این روزا ، خوشی ، بد جور داره می زنه زیر دلم ... !!!

 


 

Doggy Night ...

 

شب است ... بسیار دیرهنگام ... لختی تا سپیده نمانده ... ابی گوش می دهم و سوار بر اسب خیال به دورها سفر کرده ام ... همه خوابیده اند ... لب شهر دوخته شده ... صدای غریبی به گوشم می رسد ... تا آنجا که یادم می آید ابی واق واق نمی کرد .... یادم آمد ... امشــــب توله سگی ، از همــــین نژاد های سوسولی در حیاط خانه ی مـــــا میهمان است ... بیدار شده و بهانه گیری می کند ... تکّه ای از جوجـــه کباب ظهر و کاسه ای شیر پاستوریزه به حیاط می برم و نقش پدر سگ را بازی می کنـــم ... توله سگ ، با آن چشـــمهای سیاهش در زیر نوازش دست هایم گویی به خواب رفته ... صـــدای غریبی می آید ... تا آنجا که یادم می آید سگ سوت نمی زد ... بالا را نگــــاه می کنم .... دختـــــر همسایه سوت می زند ... نگاهــــــم در نگاهش گره می خورد و او هـــــمچنان سوت می زند .... توله سگ با پوزخندی به مـــــن زل زده ... دختر همسایه به گمانم دیوانه شده ... شاید هم مجنون ... فقـط نمی دانم من را پسندیده یا توله سگ را ... ؟!! زیر لب تخمه سگی می گویم و صحنه را ترک می کنم ... نه صدای واق واقی ...نه صـــدای دل نواز سوتی ... ابی برایم لالایی می خواند ...

؛

Based on a True Story  

 


 

مدار ۳۶۰ درجه ... !

 

و زمین را گرد آفریدم تا کــُنجی نداشته باشد ....،؛، که گوشه گیری کنید ...

؛

 

 از لا به لای کاغذ مچاله های خـــدا ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/24ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

 

اینجا تعطیل است ... همچون مغز ما ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/23ساعت 18:44  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

امروز زن هرزه ای را دیدم که نگاه معصومی داشت ...

؛

ولی ...

معصومانه به او نگاه نمی کردند ...!

 


 

من به زمین سفت نیز می شاشم ...

 

هنوز عاشق نشده ای که گرسنگی را فراموش کنی ... !!!

 

 


 

آسمان لرزه ...

 

 این خـــدا نیست که بندری می رقصد .... این تویی که عرش را به لرزه در می آوری ... !!!

 

مرکز لرزه نگاری آسمان هفتم ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

ای درد تو ام درمان ...

در بستر ناکامی ...

ای یاد تو ام مونس...

در گوشه ی تنهایی

ای خاطره ات ، پـونس ...

نوک تیز ، ته کفشم ...

این صندل رسوایی ...

این صندل رسوایی ...

؛

 

محسن نامجو ؛ دیازپــــام ....

 


 

 دُ . رِ . می . فا . سل . لا . سی ... !

 

هر کسی با ساز خود مرا به رقص دعوت می کند ...

 

مهم نیست ... ؛

من فقط با ساز چپ کوک خود ... سماع ، می رقصم ... !

 


 

یه روز که هیچ جمعی ساکت نبود ... !!!

 

همین که فرصت یه تبریک ساده ، برای یه رفیق دوست داشتنی رو داشته باشی ....

خیلی قشنگه ... !!!

؛

 

امیرحسین جون .... از صمیم قلب ... یه چیزی تو مایه های اعماق وجود ....

اصلا یه چیزی می گم .. یه چیزی میشنوی ....

 

تولّدت مبارک ... !!!   

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/21ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

تا همیشه کنارم می مونی ....

،

 

آخه دکتر ، زالو درمانی برام تجویز کرده .....

 


 

سود کمتر ؛ فروش بیشتر ...

 

هنوز ...

آنقـدر بزرگ نشده ام ....

که ...

خودم را کوچک کنـم ....

 


 

به شرط چاقو ...

 

ازدواج ؛ مثل هندونه ی سربسته هست ...

؛

 

که صد در صد ، جز تخم هندونه ، چیزی گیرت نمی یاد ...

مغزش را قبلا بلعیده اند ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/20ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

همیشه ، ...

دستـم را خوب می خوانی ...

ولی ، ... 

قلبم را فقط  ورق می زنی ...

 


 

جلد فانتزی ...

 

آرزو داشتم جای خودم باشم ...

نه اینکه ...

به جای خودم باشم ...

 


 

I'm Just Kidding

 

کم کم از خوشی می میرم ...

من به سوراخ های دیوار ، بلند بلند می خندم ....

کم کم از خوشی می میرم ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

مثل هزاران عکس بهم چسبیده ، تمام خاطراتم ، تلخ و شیرین ، از رو به روی چشمانم می گذرند ...

؛

همین امشب ...

 


 

برای مرگ هم در خانه جا نیست ...

 

هیچ خاکی ، از هیچ راهی ....

بر نمی خیزد ...

،

سواران را چـــــه شد ... ؟!!!!!

 

۱۸ تیر ...

 

 


 

Deep Blue Sea ...

 

ماهی هایی ، که در عمق ،  زندگی می کنند ...

از طوفانی شدن دریا هراسی ندارند ...

؛

 

فقط گاهی ، دندان گیر کوسه ها می شوند ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

بعضی وقت ها باید دست پیش گرفت تا پس نخورد ...

به عبارت فوتبالی ؛

بهترین دفاع حمله است ...

 


 

سیم قرمز یا آبی یا سبز ؟!! ...

 

قلب من ، به طرز فجیعی از هم پاشیده است ...

،

هنوز هیچ گروه و حزبی مسئولیّت بمب گذاری را قبول نکرده ... !!!

 


 

بند رختی پیدا بود ، سینه بندی بی تاب ...

 

چرخ یک گاری ، در حسرت واماندن اسب ...

اسب ، در حســـــرت خوابیدن گــاری چی ...

مـــــرد گاری چی ، در حســــرت مـــــرگ ...

 

سهراب سپهری ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/17ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

ابر ها گریه می کنند ...

تا ...

گُــــل هــا بخـــندنـد ...

 


 

 

مدفوع ...

 

صدقه ۷۰ نوع بلا را دفع می کند ...

؛

 

هر چی پول دارم بنداز تو صندوق ...

عزیزم ، خیلی بلایی ... !!!

 


 

هنر های مردانه ...

 

از هر انگشتم هزار هنر می ریزد  ...

به خصوص ...

از انگشت بیست و یکم ... !!!

 


 

حالا برو اونجا ،  اینجا نه ...

 

لطفا ، درست همین حوالی را کلیک نکنید ... !!! 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

در تاریکی نشسته ام ...

ولی همیشه ...

به روشنایی نگاه می کنم ... !!!

 


 

لب های دوخته ... چشم های نیمه باز ...

 

 

?!! I'm dreamin out of loud ... do you hear me

 

 

 


 

سبز و سرخ و سفیدم ...

 

خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو ...

؛

 

حدّ اقل به یک جعبه ی مداد رنگی ، ۳۶ رنگه احتیاج دارم ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/15ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

 

روز دوست دُختر ، مبــــارک ... !!!

؛

 

از دفترچه خاطرات یک مادر مُرده ... !!!

 


 

هم خوشگلم ... هم خوب می رقصم ...

 

گرامی ترین شما انسان ها ، با تقوا ترین شماست ... !

،

البتّه فقط نزد خــــدا ...

 


 

با پلخمون چشات ... 

 

سنگ مفت ...

گنجشک مفت ...

مرگ مفت ...

 


 

پیکان انگلیسی ...

 

 ۱۴ مرداد . ۱۳۸۴ . بی خوابی . کتاب . اذان صبح . بابا . گواهی نامه . ماشین . خلوت . آروم . چار راه .

 پیکان انگلیسی . گورومب . سپر . پرواز . خون . چشم سبز . گیج . سپور . افسر . دمپایی . عـــــــادل .

شوک . آشو لاش . مادر به خطا . کلانتری . قال . بابا . یارو . مادر به خطا . چراغ قرمز . تقصیــر آستین .

کارت طلایی . یک و هفتصد . خاطره . رانندگی . بدرود .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

آرش ، جدا از تیر مهرت بی کمان است ... !!!

؛

 

با تو هستم خــــــــــــدا ...!!!

 


 

وقتی که دل تنگه ، فایدش چیه آزادی ... ؟!!

 

یادش به خیر آن روز هایی که سرم را مثل گاو بر زمین می گذاشتم و هیچ دغدغه ای نبود و در دل به

روزمرّگی دشنام می دادم ... و خود را به درد بی دردی دچار می دانستم ... !!!

 

یادش به خیــــر ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

خودم ...

کردم ...

که ...

لعنت ...

بر ...

خودت ...

باد ...

 


 

 گوشت بو نمی داد ... قدّ گربه ولی کوتاه بود ...!

 

دیگ ها اگـر بــرای مــــن نیـز بجوشند ...

به کلّه ی سگ هـم قناعت می کنــم ...

،

فقط بجوشند ...

 


 

 الکساندر گراهام بل ...

 

 اگر ادیسون ، برق را اختراع نمی کرد ...

نمی دانم امروز چه چیزی ، از نوع سه فاز ، از  کونم می پرید ... ؟!!!

،

( پشت زمینه : من در حال دیدن نمره ی ریاضی مهندسی ... )

 


 

قدمگاه ...

 

یه ضرب المثل پرتغالی می گه :

پــا به جایی برود ، که دل برود ... !!!

،

 

باور کن

برای همین ، پــا ، به روی قلبت گذاشتم ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/12ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

می گویند عشق ، چشمها را کور می کند ...

؛

 

ولی من ...

کورمال کورمال ، به دنبال عشق می گردم ... !!!

 


 

خواب . رویا . کابوس ...

 

همیشه به دنبال حقیقت بوده ام ...

ولی ،

 تنها چیزی که نصیبم شد ...

کنار آمدن با واقعیّت بود

 


 

آبی زیر کاه ...

 

دیگر سگ هم برای من پارس نمی کند ...

حتّی گربه سگ ...

،

ولی تمام ستاره های آسمان ...

به من چشمک می زنند ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/11ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

 

کاش ...

خـــــدا ؛ 

اینقــــدر بزرگ نبود   .   .   .    .     .      .       .        .        .        .

 


 

من ، آرش ... ۱۵ لیتر دارم ...

 

کو آب و برق مفتی ، کو پول نفت که گفتی ... ؟!!! هیچ ملّتی نخورده ، چیز به این کلفتی ... !!!

،

 

گوارای وجود ... !!!

 


 

جادّه ی خوشبختی در دست تعمیره ؛ دور بزن برگرد اسم این تقدیره ... !!!

 

خوشبختی ،

 5 کیلومتــــــر ... !!!

،

سرعت مجاز ، صفــــــــــــر ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

اعتراف می کنم هیچ وقت به این آرزو نمی رسم ...

،

 

یه شب تاریک ... ماهِ هــــــلال ... ابر پشت کوه ... خــــــدا بالا ســـــر ... کلبـــــــه ی چوبی ...

صدای جیر جیرک ...قلیون شاه عبّاسی ... چایی لیوانی ... صدای داریوش ... نسیم خنک ...

نعره ی بلند ... سکوت شیرین ...  تنهای تنها ... 

 


 

قدر میکروفونو میدونی ... ؟!!!

 

بعضی وقتا که این ایرانی های خارج از کشور رو می بینم ، خدا رو شکر می کنم که انقلاب شد ...

باور کنین تحمّل فرزاد حسنی خیلی آسون تره تا علیرضا امیر قاسمی ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

اینجا قطعه ای از دنیاست که حتّی جنازه ی خواننده ای که مردمانش از صدای او خاطراتی تلخ و شیرین

دارند ، نمی تواند طعم خاکش را دوباره بچشد ...!!!

 


 

معامله ی کالا به کالا ...

 

هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیرد ، به عبارت بهتر ...

مامان هم ، مجّانی بغل بابا نمی خوابه ...

 


 

نه دلی سوخته ، نه مغزی افروخته ، نه وجدانی سُپوخته ...

 

نوشتن  ...

یا ...

دلی پُر ...

می خواهد ...

یا ...

مغزی پُر ...

؛

امّا ... 

من اینجا مثّانه ام را پُر و خالی می کنم ...

بعد از خواندن ؛ غســـل مستحب است ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

 

اگر خداوند بخواهد برای مورچه ای ، عذاب نازل کند ، به او دو بال می دهد تا با آنها پرواز کند

 و به وسیله ی پرندگان شکار شود ...

 


 

شیرین کام ...

 

اگر روزی مردم ، یا شبی ...

بر روی قبرم ننویسید ، "" جوان ناکام ""  ... !!!

 


 

مثل حس کردن و دیدن ...

 

اگر برایم تب کنی ...

برایت نمی میرم ...

،

ولی به خاطر تو زنده می مانم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/07ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

این خاصیّت طبیعت است که همیشه از بلندی ...

 به پایین پرت می شویم ...

و

به زمین گرم یا سرد می خوریم ...

؛

 

ولی ...

من در پست ترین منازل هم ...

پاهایم به یکدیگر ...

گُه ، تعارف می کنند ....

 


 

Move your asSs ...

 

کاش عظمت در نگاه تو باشد ؛ نه در چیزی که به آن می نگری ...!!!

؛

 

در هر صورت عجب هیکل ردیفی داری ...!!!!

 


 

چغندر ، سر و کون نداره ...!!!

 

خــــدایا ؛ کاش انسانهایت را مانند زنبور می آفریدی ... !!!

؛

که جای نیش زدن در مقعد است ...

نه در ،  زبان ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

 

از دی که گذشت ، هیچ از او یاد مکن  -----  فـــردا که نیامده فریاد مکــــــن

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/05ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

بی خوابی . فیلم . امتحان . دلشوره . همین امشب فقــــــط . اندیشه ی اسلامی . خــر خونی . خنده .

گوشت . زیرآبی . زیرشلواری . خشتک پاره . ده هزار تومان . صندلی جلو . شعر . تست . مغز استخون .

نگاه سرد اتشین . کوهستان بروک بک . قیـــلولـــــــه . بستنی . درس . چــامسکی .لکّه ننــــگ . ۳ تیر .

مُهــــر شناسنامه . آرش . تـــــلفن . شـــب . بی خواب . جومانجــــی . جی میل . بلاگفـــــــا . سیاتیک .

اذان صبح . همین الان ...

 

یه ذرّه آرامش ...

 

 


 

چراغ جادو ...

 

چند لحظه ...

که با خودم ...

روراست ...

باشــــــــــم ...

می بینم ...

هیـــــــــچ ...

آرزویی ...

نــــدارم ...

 


 

Keep your hands in the skY ...

 

آب که از سر ما گذشت ...

؛

 

ولی امیدوارم بیش تر از یک وجب نشه ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/04ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

بر روی تابلویی نوشته بود ؛

"" دیر رسیدن ، بهتر از هرگز نرسیدن است ... !!! ""

؛

 

 باور کنید ...

گاهی ...

دیر رسیدن ...

هزار بار ... 

بدتر از نرسیدن است ...

،

نوش دارو را در مستراح بریزید ...

سهراب ، مُرد ...

 


 

بُشوگ یا لوک خوش شانس ... ؟!!

 

من ...

معتقد نیستم ...

که انسان بد شانسی هستم ...

،

ولی ...

باور دارم ...

 

حیوان بدشانسی هستم ...

 


 

خوب ، بد ، زشت ... !

 

تقلّب تو امتحانات ...

مثل دختر بازیه ...

،

 

بخوای به عواقبش فکر کنی ، دست و پات می لرزه ...!!!

توکّل بر خدا کردیم و کردیم  ...!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

 

تمام مسیر ها به طرف مشترک مورد نظر بسته می باشد ...

،

کورسوی امید ...

؛

هنـــــوز ...

مشترک مورد نظر ، خاموش نیست ...

 


 

اجاق کور ...

 

هیچ چیز ، من را ؛ ارضاء نمی کند ...

؛

 

از پول و عشق و رفیق انتظاری نیست ... ؛

با کفِ دست خویش ...

نیـــز ،

نا آشنـــــــــــایم ...!!! 

 


 

به دنبال تو ام ، منزل به منزل ...!

 

و خداوند گوگــــل را آفرید ...

تا از دید بندگانش ...

هیچ ، سوراخ و سمبه ای از ...

 پایین تنه ... و ... میان تنه ... و ... بالا تنه ی ...  آنجلینا جولی ...

پنهان نماند ... !!!

؛

 

سرچـِـتان مقبول ... سعیکـــُم مشکور !!!

 


 

 مرینوس های خواب آلوده ...

 

شبی مهتابی بود و خوابم نمی برد . چشمهایم را بر هم می گذاشتم و تو می آمدی انگار آنجــــــــــــــا .

چشمهایم را باز می کردم و خوابم نمی برد . با خودم ور می رفتم و خوابم نمی برد. خواب می دیدم ولی

خوابم نمی برد . تصمیم گرفتم گوسفندان را بشمارم تا شاید چاره ای باشد . آنقدر گوسفند در این شهر

بود که تا سپیده مشغول شمردن بودم و تو را نیز شمردم و خودم را شـُـــــــمردم و هنوز خوابم نمی برد و

هنوز صف طویلی گوسفند باقی مانــــده بود . تصمیم جدید تری گرفتم ، که آدم ها را بشمارم ...

 

 خُــــــــر پُــــــف ...!!! 

  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

كسي باور نخواهد كرد
 
اما من به چشم خويش مي بينم
 
كه مردي پيش چشم خلق بي فرياد مي ميرد
 
نه بيمار است 
نه درقلبش فروتابيده شمشيري
نه تا پر در ميان سينه اش تيري
كسي را نيست بر اين مرگ بي فرياد تدبيري

،


لبش خندان و دستش گرم 
 نگاهش شاد

تو پنداري كه دارد خاطري از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خويش مي بينم
به آن تندي كه آتش مي دواند شعله در نيزار
به آن تلخي كه مي سوزد تن آيينه در زنگار
 
دارد از درون خويش مي پوسد
 
بسان قلعه اي فرسوده كز طاق و رواقش خشت مي بارد
فرو مي ريزد از هم
 
در سكوت مرگ بي فرياد
چنين مرگي كه دارد ياد ؟
 
كسي آيا نشان از آن تواند داد ؟!
نمي دانم 

،

كه اين پيچيده با سرسام اين آوار 
 
چه مي بيند درين جانهاي تنگ و تار
 
چه ميبيند درين دلهاي ناهموار
 
چه ميبيند درين شبهاي وحشت بار
 
نمي دانم 

،


ببينيدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
نمي بيند كسي اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشك تا گردن زوالش را
فرو پژمردن باغ دلاويز خيالش را
صداي خشك سر بر خاك سودن هاي بالش را
 
كسي باور نخواهد كرد

 

؛

 

فریدون مشیری - آوای درون ...

 


 

اشک ها و سیبیل ها ...

 

نامرد ، که گریه نمی کنه   .  .  .   .    .     .      .       .

 


 

پناهی نیست جز ...

 

گوش شیطون کر ... 

گوش شیطون کر ... 

گوش شیطون کر ... 

گوش شیطون کر ... 

گوش شیطون کر ... 

؛

 

- بلند تر بگو ... نمی فهمم ...!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/01ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم