لطفا لبخند بزنید ...
خدا همین نزدیکی هاست ...
I did ....
حوالی ساعت ۱۰ شب ؛ ۱۸ اردیبهشت ۳ سال پیش ...
،
همه چی می تونه تو ۱۰۹۵ روز عوض بشه ... حدّ اقل خیلی چیزا ...
اوّلیش اینکه اون سال پنج شنبه بود و امسال سه شنبه ...
....
وقت داماد کردنته ...
- مامان ، جارو برقی کجاست ؟!!
-- دیگه وقت داماد کردنته ... نمی خواد پسرم ، تو درستو بخون ....
- حالا خواستی داماد کنی ؛ حرفی نیست ...
ولی بگو جارو برقی کجاست ... می خوام این سوسک مادر به خطا رو بکشم ...
چشم ، چشم ، دو ابرو ...
دختر دم بختی چشم خورده ، برایش تخـم مرغ شکسته اند ...
شوهـــــــری ، قلب خود را به همســـــرش هدیـــــه می دهد ...
جوانکی ، در حسرت خوردن جیگــــــر دخـتر همســایه است ...
بزرگـــــــــی ؛ به کوچـــــکتری دســــــــت یاری می دهــــــــد ...
دختــــرک ؛ در حـــــال پــــا دادن به پرشیـــــــا ســـــــوار است ...
هـــــاجــــاقایی ؛ دهـــــــان بقیه را ســــرویس کـــــرده است ...
گـــــــردن پدری زحـــمت کــــش از مـــــــو باریک تـــر است ...
چشــــــــم گشنه ای ، روده ی بزرگش ، کوچکی را بلعیـــــد ...
یتیمی ، دست نوازش بر ســـــر دوست دخترش می کشد ...
تمساحی برای همه ی دوستانش اشک سوسمار می ریزد ...
؛
یکی نیست ، که حدّ اقل ما را آلت تناسلی خویش حساب کند ؟!!!