تبليغاتX
!!-- حسّ یازدهـــــُــــم --!!

!!-- حسّ یازدهـــــُــــم --!!

ای انسان هایی که به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید ؛ لطفا به زندگی قبل از مرگ نیز اعتقاد داشته باشید

 

نزدیکای صبحه ...

یه وقت فکر نکنی سحرخیز شدم ...

ادامه ی شب زنده داریه ...

یه چیزی تو مایه های همون شب ادراری ...

 


 

کورسو ...

 

قلبی ، ملتهب ...

دلی ، شکسته ...

صورتی ، گر گرفته ...

وجدانی ، خاکستری ...

روحی ، چسبیده به زمین ...

...

صدای داریوش میومد ...

جای قلیون خالی بود ...

 


 

...

 

..........

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/27ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

نمی دونم چرا هر کسی فکر می کنه ؛

مشکلش ؛ بزرگ ترین مشکل دنیاست ...

عشقش ؛ افلاطونی ترین عشق دنیاست ...

مامانش ؛ بهترین مامان دنیاست ...

چیزش ؛ چیز ترین چیز دنیاست ...

....

اون همه سال گذشت ...

این همه هم در انتظاره ...

؛

آدما عوض نمی شن ولی ...

 


 

And ever & ever & ever ...

 

امروز میشه ۱ روز

فردا ۲ روز ...

یه ماه دیگه میشه ۳۰ روز ...

،

خیلی وقت دیگه میشه چند روز ؟!!! ...

،

 آخـــــــه ...

 


 

شاید نیمه ی پر ...

 

- مثبت فکر کن ...

-- می خوام ... ولی چه جوری ؟!!

- همه چی رو زلال ببین ...

-- می خوام ... ولی ...

- ولی چی ؟!!

-- پس چرا همه چی زرده ؟!!

کی تو نیمه ی پر لیوان زندگی من شاشیده ؟!! ...

 


 

هارت و پورت ...

 

هی آقا ...

آهای خانم ...

من ؛

 نه نویسنده ام ...

نه عکّاس ...

نه دانشجو ...

نه مهندس ...

نه هیچ چیز دیگه ...

،

ولی هستم ...

با تمام هارت و پورت هام ...

هیــ چ چـــ ی بـــ را گــــ فتــــ ن نــــ دارم ...

 


 

مرغ .. غاز ... همسایه .... مرگ .....

 

چه جوری میشه آخه ....

؛

اگه مرغ همسایه غازه ...

،

پس چرا مرگ برا همسایه قشنگه ... ؟!!

....

فکر نکنم گرفته باشی چی می گم ...

،

دوباره گوش کن ...

ایندفه آروم تر می گم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/26ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

 

 

در پشت چار چرخه ی فرسوده ای، کسی

خطی نوشته بود:

 «من گشته ام. نبود ؛ تو دیگر نگرد ، نیست!»

 

این آیه ی ملال

در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت

چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.

چون دوست در برابر خود می نشاندمش

تا عرصه ی بگوی و مگو، می کشاندمش:

 

- در جست و جویِ آبِ حیاطی؟

در بیکرانِ این ظلمات آیا؟

در آرزویِ رحم؟ عدالت؟

دنبالِ عشق؟

               دوست؟...

 

ما نیز گشته ایم

«و آن شیخ با چراغ همی گشت...»

آیا تو نیز، - چون او- «انسانت آرزوست؟»

 

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:

ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.

 

پویندگی تمامیِ معنای زندگی ست.

هرگز

        «نگرد! نیست»

                 سزاوارِ مرد نیست...

 

 

فریدون مشیری ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

اگه جای یکی بودم ...

سرم رو با سرعت یوزپلنگ می کوبیدم به دیوار ...

اصلا کلّمو می کردم تو چاه مستراح تا خفه شم ...

خودمو جر وا جر می کردم و رو خودم نمک می پاشیدم ...

....

اون یکی ؛ اسمش محموده ...

The Mr President....

....

کاش جای اون بودم ....

 


 

حسن ...

 

دختر بازی نکنی ، حسن ...

خیلی خطرناکـه ، حسن ...

ایـــــران مــــا قانــون داره ...

به حلق قانـون بچســـن ...

 


 

طلا . خاک . چشم . ابرو ...

 

می گن ؛ طلا که پاکه ، چه منّتش به خاکه ...

؛

فعلا که طلا هم تو این دوره زمونه ؛ داره خاک می خوره ...

در هر صورت ...

؛

جای چشم ابرو نگیرد ...

بدیـن بالا نشینی ها ...

 


 

برق . رعد . بارون . هیــــــــــــــــــــــــــس ...

 

باران می بارد امشب ...

کوتاه بود و شدید ...

رگباری ...

خیلی چسبید ....

؛

بعضی وقتا ،

یه چیزایی ، یه کسایی ...

زود باید برن ...

تا خاطره ی خوبی بشن ...

مثل بارون امشب ...

 


 

نفس عمیق ...

 

یه جوری شدم ...

تا ۵ صبح بشینی فیلم نگاه کنی ...

درست لحظه ای که فیلم تموم شد به تناقض رسیدم ...

سعی کردم ؛ ولی نتونستم بفهمم ...

هنوز گیجم ....

،

اسم فیلم ، نفس عمیق بود ....

به یه عمیق ترش الان نیاز دارم ...

فکر می کنم نماز صبح ، هنوز قضا نشده باشه ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/24ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

خیلی دوست داستم الان ... ـــــــ ... ـــــــ ....

؛

بی خیال ، مهم نیست چی دوست داشتم و دارم ....

....

مهم اینه که باید سوخت و ساخت ....

....

یادم باشه خودمو گاز سوز کنم که با این وضع ،

همه رو بدبخت می کنم ....

 


 

The Topic

 

یه زمانی اگه می گفتن یه تیتر برا زندگیت انتخاب کن ...

می گفتم ؛

کمدی الهی ...

ولی اگه الان کسی پیدا بشه که همچین سوالی بپرسه ...

با یه کمی شک می گم ...

از رنجی که می بریم ...

.........

هزار و یک تفاوت داره این دو تا جواب ....

یکیش اینه که اوّلی اثر دانته هست ... دوّمی ؛ جلال آل احمد ....

بشمار تا هزار و یک حالا ....

 


 

مدار ۲ - معادلات ...

 

کلاس هایم را خواب ماندم ....

shit....

 

فیلم مستند امروز و هر روز تهران و شهرستانها .... 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/23ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

همیشه آدما یه چیزایی رو نا به جا ؛ شایدم به ناحق .... فدای یه چیزای دیگه می کنن ...

مثلا...

؛

وطن رو فدای مذهب ...

مادر رو فدای همسر ...

دوست چند ساله رو فدای دختر تازه رسیده ...

؛

در هر صورت ...

فدات بشم الهی ..

 


 

به یاد یه لاشی ...

 

اینجا و اونجات مصنوعی ...

چشات به رنگ لنزه ...

....

مقصد چه فرقی داره ...

وقتی ،

طرف سوار بنزه ....

 


 

خواب و بیدار ...

 

این موقع شب ،

یکی داره خاطرات با مزّشو مرور می کنه ...

یکی تک می زنه ...

یکی  گرفته خوابیده ، چیو گرفته ... من بی تقصیرم !!! ...

یکی بیداره ، ولی داره خواب میبینه ...

مهم نیست خواب پادشاه هفتم یا آنجلینا جولی ....

یکی در خم ابروی یار گیر کرده و داره با بالیش بازی می کنه ...

یکی داره عشق بازی می کنه و شایدم با عشق داره بازی می کنه ...

یکی داره نماز شب می خونه ...

خیلی ها ... خیلی کارها می کنن ...

،

منم دارم برا خودم می نویسم ...

،

یه سوال غیر ورزشی ؛

الان که همه خوابیدن ...

آقا پلیسه بیداره ...

یا رو کــــــاره .... ؟!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/22ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

مینیسک پاره ؛ رباط صلیبی آویزون ؛ درد بیضه ؛ تیر کشیدن عصب سیاتیک ...

؛

همشو میشه تحمّل کرد ...

؛

ولی اینکه احساس کنی ... درک نمی شی ... فهمیده نمی شی ..

؛

نه ، نمی شه تحمّل کرد ...

نمیشــــــــــه

 


 

سرمایه ...

 

سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

؛

دکتر علی شریعتی ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/21ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

درست در همین لحظه ؛

من یه عنکبوت زشت رو به هلاکت رسوندم ...

؛

همچین شجاعتی رو تو خودم سراغ نداشتم ...

 


 

FarT  FashioN

 

هر وقت ، یه نفر می گوزه ...

بابام می گه ، یادم باشه برات یه کفش قرمز بخرم ...

اون یه نفر اکثرا منم ...

؛

از من که گذشت ...

؛

ولی ...

به گمونم ؛ تازگیا دختره گوزو زیاد شده ...

 


 

ساعت ؛ 00:00

 

You have 1 missed call....

،

یعنی کی می تونه باشه ؟!!

؛

من که می گم امیرحسینه ...

؛

خود خودشه ... همونی که من می خواستم .... 

 


 

بــ هــ و نــ ه .....

 

خورشید هر روز از همونجایی طلوع می کنه ...

که دیرزو طلوع کرده ...

من هر روز همون آدمی هستم ...

که دیروز بودم ....

همون حیوون قبلی ...

؛

خدایا برا بهتر شدن ، دیگه بهونه ای ندارم ....

.....

میشه امروز خورشید از غرب طلوع کنه ؟!!!

 


 

خاطره ی صورتی ...

 

همه چی یه روز خاطره میشه ...

ولی مهم اینه که ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/20ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

وقتی برا ۴ تا ، با معنی ، بچّه خوشکل انگلیسی ؛ اینقدر تشریفات قائل میشین .... همین میشه دیگه ...

خودمون کردیم که لعنت بر خودمون باد ....

راست می گن ، به بچّه رو نده .... روت می شاشه ... 

؛

آقایان کلفت مملکتی ... گوز در مقعدتون گره می خوره ... ادّعا نکنین ...

جیب خالی ... پز عالی ...!!!!

 


 

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا ...

 

من یه دعایی کردم ....

همگی بگین ...

؛

آمّیــــــــــــــــــن ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/19ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

هر چی بود  ، مال دیروز بود ....!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/18ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

اون ۴۰۵ مشکیه رو دیدی ... ؟!!

چه سیستمی بسته نامرد ...

دیدی اون ساب وسطیش چه دل دلی می کنه ... ؟!!!

؛

حالا اینا رو گفتم که اینو گفته باشم ...

؛

قلب منم الان همونجوری دل دل می کنه ...!!!

 


 

maybe Left Liberal

 

قراره از فردا دوره ی بعدی اصلاحات اجرا بشه ....

؛

نه مجلسی در کاره نه رهبری ؛ نه دادگاهی ...

حتّی نه احمدی نژادی ....

؛

خودم هستم و خدا ...

این وسط یه مشت درس و بدبختی هم هست ...

؛

از من حرکت ... از اون برکت ...

آمّــــــــــین

...

 


 

شهر فرنگ ...

 

وبلاگ حسّ یازدهم

؛

چارشنبه ۳۹ بازدید

پیج شنبه ۳۸ بازدید

جمعه ۴۰ بازدید

؛

شاید خیلی مهم نباشه ... ولی برای شروع ؛ به آدم انرژی میده ....

؛

بچّه ها متشکّریم ....

 


 

یه جورایی تبریک ...

 

اگه اصلا احساس کردی که امروز عیده ...

؛

عیدت مبارک ....

 


 

میلاد اندر میلاد ....

 

تولّد چه شمسی باشه ؛ چه قمری ....

تبریک گفتنش قشنگه ...

۸ آذر خیلی سال پیش .... مصادف بوده با ۱۷ ربیع الاوّل ....

۱۷ ربیع الاوّل خیلی سال پیش .... مصادف بوده با تولّد میــــلاد ....

...........

اگر a مساوی باشه با b و b مساوی باشه با c .... اونوقت a مساوی میشه با c 

؛

در نتیجه ....

؛

میلاد جون ... با تمام وجود تولّدت مبارک ....

...

چشمای قشنگتو عشقه ....

جیگرتو خام خام ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/17ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

آپ دیت امروز ...

چیزی نیست ...

جز ...

؛

چند جمله ؛

امّا بدون شرح ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/16ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

من یک آدم بی نمک لاشی هستم ....

؛

،

؛

فیلم امشب تهران و شهرستانها ...!!!

 


 

FinaL   D e c i s s i o n

 

امروز چارشنبه ...

فردا پنج شنبه ...

پس فردا جمعه ...

؛

هر چه پیش آید ، خوش آید ...

؛

امیـــــــدوارم ...

 


 

آزادی >> شراب >> مستی ...!!!

 

به قول یه دوست ،؛،

 

آزادی ، برای مردم ما ؛ مثل شرابی می مونه که همه می خورن ... برای بد مستیش ؛،؛ نه برای سرمستیش ....

....

شایدم می خورن برای کون مستیش ....

 


 

هــــــــــــــــــــوم ...!!!

 

آخیــــــــــــش ...

بالاخره اومد ....

 


 

...

 

تفاوت بین یه آخیش از ته دل با یه قطره ی روی دست راست خیلی کوتاهه ....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/15ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

یه ضرب المثل معروف میگه ...

؛

تا حالا سوراخ کون مورچه رو دیدی ؟!!

؛

دلم برات اینقدر شده ....

...

اگه شانس منه ؛ مورچه هم کون گشاد در میاد ....!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/14ساعت 23:58  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

۱۳ به در ، ۱۴ به تو ...

سال دیگه ....

؛

یه خرده ضایع می زنه این شعرش ....

 


 

گره ی کور ...!

 

من که بختم مثل پر زاغ سفیده ....

ولی برا اطمینان و پشت گرمی ...

؛

خواهر و مادر هر چی چمن بود به هم پیوند دادم

؛

باشد که مقبول افتد ...

 


 

M i s s i o n   I m p o s s i b l e

 

این چیزی که درست تو همین لحظه تو ذهن منه ...

؛

 باورش سخته ...

؛

ولی باور نکردنش ....

؛

ممکن نیست ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/13ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

وقتی یه سررسید دستم باشه ...

کمتر پیش میاد ، صفحه ی سفیدی براش بمونه ....

همیشه سر قلمم داره می چرخه ....

از فحش خواهر و مادر به قشر از ما بهترون

تا برنامه ریزی درسی برای امتحانا که هیچ وقت اجراش نمی کنم

تا شعر حافظ ...

؛

تو این نیمه شب افسرده ، برای خودم جالب بود بدونم روی صفحه ای که تیتر خورده ۱۲ فروردین ۱۳۸۵ ؛ چی نوشته شده ....

چه تراژیک ....

اون صفحه کنده شده بود ....

 


 

یه عکس کمرنگ ... یه خاطره ی پررنگ ....

 

ساعت ۴ بامداد ...

بی حس ...

دراز کشیده وسط حال ...

صدای اذون میاد ...

یه کیسه ی آب گرم رو کمرم ....

یه پتو زیرم ... یکی رو ...

صدای خرّ و پف پسر ۴ ساله ی همسایه که امشب رو خونه ی ما خوابیده ...

من در حال نگاه کردم معدود عکس های Hidden کامپیوترم ...

دیدن هر چند وقت یه بار این عکس ها ...

؛

 منو از مرحله ی نول به فاز می بره ... از فرش به عرش ... از اسب به اصل ...

یه چیزی تو همین مایه ها ...

 


 

فلسفه ی زندگی ...!

 

یه بنده خدایی درسته شوخی می کرد ، ولی می گفت ؛

یه زمانی فکر می کردم ... یاهو مسنجر برا چت با پسره ... بعدش دیدم نه ؛ اصلا انگار ساخته شده برا لاس زدن با دختر ...

یه زمانی فکر می کردم اورکات برا اسکرپ بازی با ۴ تا دیوانه ی دور و برمونه ... بعدش دیدم نه ؛ فقط باید باهاش مخ دختر تو فرقون ریخت ...

یه زمانی فکر می کردم اس ام اس برا فرستادن جک کمر به پایین برا ۴ تا سیبیله دور و برمونه ... بعدش دیدم نه برا لاو ترکوندن با زیده ....

یه زمانی فکر می کردم دنیا برای جینگولک بازی جمع خودمونه ... بعدش دیم نه ؛ انگار دنیا رو ساختن برا یه کار ....

؛

یادم باشه نظرش رو در مورد شوخی زیر لحافت بپرسم ....!!!

 


 

ریفیق ...!!!

 

دوست ، یه سکّه ی نایاب .... گلدون عتیقه ....

فکر می کنم با این همه دوست جیگر ... باید خودمو به میراث فرهنگی معرّفی کنم ....!!!

 

 


 

ضربان نامنظّم ...!!!

 

گوپ گوپ ... گوپ گوپ ....

این صدای ریتمیک ؛ ضربان قلبمه ...

؛

گوپ گوپ ، گرمب ، تیپق ؛ شترق ...

دیگه قاطی کرده بنده خدا ...!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/12ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

فریاد که از شـــــش جهتم راه بستند  -----  آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست تو ام مرحمتی کن  -----  فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

 

..........................................................................................................................................

 

مردی...

 

یکی مرده ، یکی نامرد ...

یکی از مردی ؛ هیچ چی نداره جز ۲۵۰ گرم گوشت ...

یکی از مردی ؛ همه چی داره جــز ۲۵۰ گرم گوشت ...

تو بگو ...

کی مرده ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

همشون خاطره شدن ...

یه هفته گذشت ... مثل برق و باد ...

بعضی وقتا باید الکی گفت ... خدایا شکرت ....

بهونه ای از این بزرگتر فعلا ندارم که خدا رو شکر کنم ...

خوشحالم ...

امیدوارم پایدار بمونه ....

 

...............................................................................................................

 

یک یک مساوی ؛ داور دقّت کن ....

 

استقلال ۱ - ۱ پرسپولیس .....

وقتی با گل یکی مثل نیکبخت ناراحت شی و با گل یکی امثال علیزاده خوشحال ...

اینجوری بگم بهتره ...

هیچ احساس خاصّی ندارم ....

ز هر طرف که بمیرد به نفع اسلام است ....

 

...............................................................................................................

 

درسته ؟!!!

 

بعضی وقتا فکر می کنی که یه کاری درسته ....

و واقعا فکر می کنی که اون کار درسته ...

شاید هم درست نباشه ...

ولی مهم اینه که فکر می کنی درسته ...

ولی بعضی وقتا ...

واقعا نمی دونی اون چیزی که فکر می کنی درسته ؛ درسته ....

؛

درسته ؟!!!!

 

...............................................................................................................

 

توجّه ؛ توجّه ... این قسمت ، طنز می باشد ....

 

در راستای طنز شدن این قسمت ...

به دلیل گوزیدن مغز نویسنده و نرسیدن خون به مجاری ادراری ...

لطفا به زور  لبخند بزنید ....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/10ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

این یک فروند آپ دیت از تبریز بود ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/08ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

چند تا رفیق شفیق ، امروز دارن می رن مسافرت ...

براشون دعا کنین ...

بهشون خوش بگذره ...

اگه دلت برام تنگ شد ...

از غروب به بعد وسط آسمونم ....

I'm gonna go....

 

...............................................................................................................

 

شهرام برنزه ...

 

خبر فوری چند روز پیش ؛

شهرام جزایری ؛ توسّط سربازان گمنام امام زمان (ع) ؛ دستگیر شد ...

یه روز بعدش ؛

شهرام جون با قیافه ی کبود از عمّان اومده ....

؛

به نظر من ؛ شهرام رفته بوده برنزه کنه ، دارندگی و برازندگی ...

سربازای امام زمان  ؛ همه مرد زندگی هستن ... دست بزن ندارن ....

؛،؛،؛،؛،

نتیجه ی اخلاقی ؛

یکی ماره بگیره ... سوسماره بگیره .... مثل سگ بیگیره ...!!!

 

...............................................................................................................

 

محمود بدزیلا ...!!!

 

جدیدترین خبر ؛

نوشابه ی خانواده ؛ تا دیروز ؛ ۵۵۰ ؛ از امروز ۷۰۰ ....

ملّت ایران ، مردم عجیبی هستن ....

یه خم درست می کنن ، ۵۰ کیلو ؛ که ۵ لیتر هم آب نمی گیره ....

به یه آدم ۵۰ کیلویی به نام محمود رای می دن که افکارش از جفت لقط یه گودزیلا بیشتر برا مملکت ضرر داره ....

به قول شاعر ...

ایرونی ، ساقه و برگ و ریشه ؛ هیشکی مثل ایرونی نمی شه ...

 

...............................................................................................................

 

کنفسیوس ؛

 

سر صبحی ؛ قبل سفر ، خیلی سیاسی شدم خیر سرم ...

هاجاقا کنفسیوس یه جمله معروف داره :

به جای اینکه به تاریکی لعنتی بفرستی ، چراغی روشن کن ... ( دقیق یادم نیست ؛ شایدم شمعی روشن کن ) ...

ولی اگه کنفسیوس خان ؛ در حال حاضر و در ایران زندگی می کرد ، شک ندارم اینجوری می گفت :

گه اضافی نخور ... بشین تو تاریکی ؛ خواستی تو دلت فحش خواهر و مادر بده ...!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/02ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   | 

 

سال نو مبارک ؛

به همین سادگی ، به همین خوشمزّگی ...!!!

کوچه پس کوچه های زندگیتون ... بدون بن بست باشه ...!!!   

 

...............................................................................................................

 

بدون بادی بیلدینگ ، بـــه ، چه استیلی داری ...!!!

 

- عید آمد و ما لختیم ....

-- عزیزم ... لختت هم قشنگه ...

 

...............................................................................................................

 

یا علی ...!!!

 

- اوه پسر ؛ اینجا چه خبره ؟!!! چقدر شلوغه ... چقدر آدم کلفت اینجا ریخته ؛ با یه آفتابه آب هم پایین نمی رن ...

-- مگه خبر نداری ؟!!

- نه والّا ...

-- میگن افتتاح رسمی وبلاگ حسّ یازدهمه ...!!

- نه بابا ؟!!

-- به جون خودم ....

 

...............................................................................................................

 

بابا هاجی....

 

امسال هم مثل هر سال ،

اوّلین جایی که برا عید دیدنی رفتیم ؛

خونه ی پدربزرگم بود ...

با این تفاوت که امسال ؛

پدربزرگم نبود ....

یادش به خیر ... روز عید نوروز ، تنها روزی بود که غر غر نمی کرد ....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/01ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم   |