وقتی یه سررسید دستم باشه ...
کمتر پیش میاد ، صفحه ی سفیدی براش بمونه ....
همیشه سر قلمم داره می چرخه ....
از فحش خواهر و مادر به قشر از ما بهترون
تا برنامه ریزی درسی برای امتحانا که هیچ وقت اجراش نمی کنم
تا شعر حافظ ...
؛
تو این نیمه شب افسرده ، برای خودم جالب بود بدونم روی صفحه ای که تیتر خورده ۱۲ فروردین ۱۳۸۵ ؛ چی نوشته شده ....
چه تراژیک ....
اون صفحه کنده شده بود ....
یه عکس کمرنگ ... یه خاطره ی پررنگ ....
ساعت ۴ بامداد ...
بی حس ...
دراز کشیده وسط حال ...
صدای اذون میاد ...
یه کیسه ی آب گرم رو کمرم ....
یه پتو زیرم ... یکی رو ...
صدای خرّ و پف پسر ۴ ساله ی همسایه که امشب رو خونه ی ما خوابیده ...
من در حال نگاه کردم معدود عکس های Hidden کامپیوترم ...
دیدن هر چند وقت یه بار این عکس ها ...
؛
منو از مرحله ی نول به فاز می بره ... از فرش به عرش ... از اسب به اصل ...
یه چیزی تو همین مایه ها ...
فلسفه ی زندگی ...!
یه بنده خدایی درسته شوخی می کرد ، ولی می گفت ؛
یه زمانی فکر می کردم ... یاهو مسنجر برا چت با پسره ... بعدش دیدم نه ؛ اصلا انگار ساخته شده برا لاس زدن با دختر ...
یه زمانی فکر می کردم اورکات برا اسکرپ بازی با ۴ تا دیوانه ی دور و برمونه ... بعدش دیدم نه ؛ فقط باید باهاش مخ دختر تو فرقون ریخت ...
یه زمانی فکر می کردم اس ام اس برا فرستادن جک کمر به پایین برا ۴ تا سیبیله دور و برمونه ... بعدش دیدم نه برا لاو ترکوندن با زیده ....
یه زمانی فکر می کردم دنیا برای جینگولک بازی جمع خودمونه ... بعدش دیم نه ؛ انگار دنیا رو ساختن برا یه کار ....
؛
یادم باشه نظرش رو در مورد شوخی زیر لحافت بپرسم ....!!!
ریفیق ...!!!
دوست ، یه سکّه ی نایاب .... گلدون عتیقه ....
فکر می کنم با این همه دوست جیگر ... باید خودمو به میراث فرهنگی معرّفی کنم ....!!!
ضربان نامنظّم ...!!!
گوپ گوپ ... گوپ گوپ ....
این صدای ریتمیک ؛ ضربان قلبمه ...
؛
گوپ گوپ ، گرمب ، تیپق ؛ شترق ...
دیگه قاطی کرده بنده خدا ...!!!